سفارش تبلیغ
تحریم المپیک لندن
وهم سبزرنگ

   1   2      >

12/5/89
11:16 صبح

هجرت و ... هجرت و ... هجرت

بدست نجمه واحدی در دسته

و سرانجام به این نتیجه رسیدیم که اگر بخواهیم همین طور معطل و یک لنگه پا بمانیم، تا بلکه امدادی غیبی رسد و کسی مار ا مطلع سازد که چطور و چگونه می توان کل آرشیو وبلاگ را به آسانی به جای دیگری منتقل کرد، سالهای متمادی به طول خواهد انجامید تا وهم سبزرنگ دوباره به راه بیافتد.


لذا، فعلا بی خیال آرشیو و قالب و امکانات جانبی شدیم و به همان اصل ماجرا که دست و پا کردن یک وبلاگ و نوشتن پستی جدید است چسبیدیم.


حاصل این شد که شما می توانید زین پس وهم سبزرنگ را، در آدرس جدیدش که اینجا باشد، دنبال کنید.


 


پ. ن: از اگاهان امر خواهشمندیم با توجه به کهولت سن ما، و مصائب اخیری که بر وبلاگ رفته، و داغدار بودن اینجانب و سایر قضایا، لطف نموده و اندک اطلاعاتی من باب چگونگی انتقال آرشیو به وردپرس و یحتمل مزایا و امکانات این سایت در اختیار اینجانب قرار دهند و خانواده ای را از نگرانی برهانند.


17/3/89
7:4 عصر

ندامت نامه

بدست نجمه واحدی در دسته

 


یک


جهت تنویر افکار عموم، باید بگویم که خودم هم درست نمی دانم که این "پارسی بلاگ" را از کجا پیدا کردم و چطور شد که اغفال شدم و همه ی آرشیو وبلاگ نازنین از دست رفته ام را به اینجا منتقل کردم.


اما به هر حال این اتفاق ناگوار به هر ترتیبی که رخ داد، واقعیت این است که عجیب از کرده ی خود پشیمانم و واقعا نمی دانم چطور می شود در وبلاگی که امکان درج مطلب بیش از سه هزار حرف را ندارد، آخرین نظرات را نمایش نمی دهد (و اگر شما برای یکی از پستهای آرشیو شده نظر بگذارید روح بنده نیز مطلع نخواهد شد)، تنظیم قالبش انقدر کار جانفرساییست و مخصوصا اینکه انقدر پرت و دورافتاده است و علاوه بر آن به سختی نمایش داده می شود (مخصوصا برای کسانی که اینترنت پرسرعت ندارند)، همچنان به نوشتن ادامه داد...


 


دو


نوشتن در حوزه ی زنان، البته شوخی بردار نیست و البته تر از آن پایانی هم برایش متصور نیست. آن طور که حتی مرخصی استعلاجی بردار هم نیست! اما بعد از این فیلتر شدن و رفع فیلتر شدن و مسدود شدن و نقل و انتقال و از دست دادن بخشی از مخاطبین و سایر رخدادها، اگر چند بدبختی دیگر هم برای خودتان داشته باشید و به شکلی ذهنتان درگیر آنها باشد، چندان عجیب هم نخواهد بود که بین مطالب انقدر فاصله بیفتد و دیگر مثل سابق هفته ای یک مطلب جدید ننویسید. معنایش البته این نیست که مطلبی وجود ندارد. معنایش این هم نیست که دیگر وهم سبز به حالت سابقش برنخواهد گشت. اما شاید برای برگشتن به روال سابق اندکی زمان نیاز باشد.


 


سه


"وهم سبزرنگ" احتمالا تنها جاییست که در آن به مخاطب (آنهم از نوع زیادش) شدیدا نیاز دارم و برخلاف حال و هوای معمولم، در این وبلاگ از انزوا و دورافتادگی هراسانم. چرا که اینجا دیگر صرفا برای دل خودم نمی نویسم و اگر نقد و نظر دیگران نباشد، "پیش نخواهم رفت، بلکه فرو خواهم رفت* ".


برای همین هم به زودی این وبلاگ را از اینجا به جای دیگری منتقل خواهم کرد، که احتمالا آنجا بلاگ اسپات خواهد بود. اگر فضای دیگری (بهتری) برای وبلاگ سراغ دارید که در آن امکان آرشیو کردن، امکان تنظیم نظرات و مخصوصا دیدن آخرین نظرات وجود دارد و البته نوشتن هم محدود به تعداد حروف خاصی نمی شود، مرا بی خبر نگذارید.


 


چهار


پست بعدی را، اگر در این خرداد ماه پرحادثه جانی برایمان ماند(!)، احتمالا اوایل تیرماه در آدرسی جدید خواهید خواند.


 


پ. ن: ضمنا "وهم سبزرنگ"، همچنان "وهم سبزرنگ" خواهد ماند، حتی اگر نجمه واحدی، نجمه واحدی نماند؛ بنابر این اگر همین فردا اینجا هم فیلتر شد، سایتهای جستجوگر را برای همین گذاشته اند دیگر! برای اینکه شما نام وبلاگ، یا نام من را در آن جستجو کنید!


 


* شعری از فروغ فرخزاد (وهم سبز)


"نگاه کن تو پیش نرفتی


تو فرو رفتی"


13/3/89
12:39 صبح

خانم عزیز! لطفا مزاحم نشو! - بخش سوم

بدست نجمه واحدی در دسته آزار جنسی

در پست قبل، جدا از دوستانی که هنوز پاسخ روشنی برای چنین رفتارهایی از جانب زنان نداشتند، برخی دوستان در نظراتشان به این نکات اشاره کرده بودند:


- ... شاید عدم رشد اخلاقی جامعه و همچنین ایجاد هنجار های تحمیلی برای زنان که خود باعث ایجاد ناهنجاری در جامعه زنان شده است دلایل ابتدایی ایجاد چنین رفتاری شده است.


- گاهی اوقات چنین اعتراضهایی از جنس اعتراض به حقارتی است که این افراد با خودشان حمل می کنند و احتمال دارد این حقارت دامن گیر همجنسان دیگر هم بشود مثلاً ممکن است حقارتی که پشت پرده تلاش جانفرسا برای جلب توجه هست به همه زنان تسری داده شود و همین باعث اعتراض عده ای شود...


"حسادت زنانه" اولین و آسانترین پاسخیست که اکثرا دلیل چنین رفتارهایی دانسته می شود، اینکه "زنان چشم ندارند زنی خوشگلتر، خوش اندام تر یا خوش لباس تر از خودشان را ببینند"!!!


علاوه بر این بعضی هم مثل این دوستمان معتقدند این اعتراض ها، اعتراض به حقارتی است که به طور مثال دختری که زیبایی اندام زنانه اش را به نمایش می گذارد، با خود دارد و دیگر زنان را هم در چشم دیگران اینطور جلوه می دهد که زنان فقط به دنبال جلوه گری اند. اما اگر واقعا هم رفتار زنی، در چشم دیگران به همه زنان قابل تسری باشد (که قطعا اینطور نیست) باز هم چنین دلیلی، اعتراض به زنانی که مثلا لباسهایی صرفا با رنگهای نامتعارف می پوشند یا زنانی که در مهمانیها چندان در بند پوشش خود نیستند (نه به این معنا که اصطلاحا بی بند و بارند) توجیه نمی کند.






شاید پاسخ چنین سوالی همچنان در ابهام بماند و نیازمند همفکری شما؛ اما اگر بنا باشد خودم به عنوان یک زن به دنبال دلیلی برای چنین رفتارهایی باشم، اولا که بر این باورم که این رفتارها، از تفکری نشأت می گیرد که به طور "ناخودآگاه" به مرور زمان و در فرایند رشد و اجتماعی شدن در ضمیر ما زنان نقش بسته.


وقتی از کودکی، به عنوان یک دختربچه، یکی از چیزهایی که قطعا در آینده با آن رو به رو خواهید شد را "ازدواج" برایتان تصویر کنند، و فرهنگ و عرف و قصه ها و کارتونها و فیلمها و حرفهای این و آن و هزار و یک چیز دیگر "انتخاب شدن شما" را اولین و اصلی ترین مرحله برای ازدواج نشان دهند؛ شما به شکلی ناخودآگاه خودتان را در مسابقه ای می بینید که برنده اش کسی است که خوبتر از دیگران باشد و انتخاب شود. و قطعا - باز هم به طور ناخوآگاه - توقعی که از شرکت کنندگان این مسابقه ی بزرگ دارید این است که "جر نزنند" تا امکان برنده شدن برای همه به شکلی عادلانه و برابر وجود داشته باشد. در این میان هر شکلی از جلب توجه، این فرایند منظم انتخاب شدن را به شکلی مختل می کند و باید با آن دختر "جر زن" که با بی توجهی به عقب رفتن روسریش (و لابد آشکار شدن زیبایی هایش) یا با پوشیدن مانتویی تنگ و چسبان، یا پوشیدن شلوار گل گلی، یا آرایشی که از آرایش ما خیلی زیادتر است، یا به هر شکل دیگر بیشتر از دیگران "به چشم آمده" شدیدا برخورد کرد!


اما زهی خیال باطل اگر فکر کنیم که با ازدواج کردن، یکی از برندگان این مسابقه شده ایم و بعد از آن دیگر دست از سر دیگر دختران و زنان برمی داریم. ما نه تنها یاد گرفته ایم که برای انتخاب شدن باید به شکلی بهترین باشیم، بلکه این را هم به ما یاد داده اند که بعد از ازدواج کردن هم باید همچنان "بهترین" بمانیم!


شما چه فکر می کنید...؟


8/3/89
7:49 عصر

خانم عزیز! لطفا مزاحم نشو! - بخش دوم

بدست نجمه واحدی در دسته آزار جنسی

آخرین پست وبلاگ پیشین، که بنا بود ادامه پیدا کند و فیـ لـ تر ینگ عزیز و لطف بی اندازه ی بلاگفا در راستای مسدودسازی وبلاگهای رفع فیلتر شده، مانع از ادامه پیدا کردن این بحث شد، مزاحمت زنان علیه زنان بود که به مصداقهایی از آن، در پست "خانم عزیز! لطفا مزاحم نشو!" اشاره کرده بودیم.


شاید بهتر باشد برای ادامه دادن به آن بحثِ شیرین "صاحب نظر بودن همیشگی اغلب زنان نسبت به سر و وضع و ظاهر زنان دیگر"، به بحث بسیار شیرین تر این روزها، و از سرگیری فعالیت "گشتهای ارشاد" و  متعالقاتش نیز اشاره کنیم.


 


می گوید در راه که می آمده گشت ارشاد "گیر داده" که فلانجای لباست فلان است و سوار ون کرده بودندش که ببرندش. تعریف می کند که کلی التماس کرده که من دانشجو ام و الان امتحان دارم و اگر نرسم فلان می شود و خلاصه توانسته از مهلکه جان سالم به در ببرد. حین تعریف کردن می گوید "سوار که شدم دیدم چند نفر دیگرو هم گرفتن، اونا دیگه وضعشون خیلی ناجور بود..." (نقل به مضمون از وبلاگی)


****


دختریست حدودا بیست و هشت ساله که تعریف می کند: در مترو که می آمده خانمی را دیده که روسریش عقب بوده و مورد "ارشاد" قرار گرفته؛ به ارشادگران عزیز گفته "چشم!" و سری تکان داده که حق با شماست و خلاصه با عجله راهش را ادامه داده. دختر جوان خیلی شاکی و ناراحت ادامه می دهد: "یه دست به روسریش نزد! نکرد حداقل جلوی اونها یه ذره روسریشو بکشه جلو!"


****


تازه از تهران رسیده ایم و قطعا بیشتر از آنها خبر داریم که در شهر لابد پر از فسادمان (!!) تازگی ها چه خبرهاییست. یکدفعه یکی از اقوام که دختری یازده دوازده ساله است خیلی بی مقدمه، با چهره ای که کوچکترین نارضایتی ای در آن نیست، با چشمهایی که از شادی و شیطنت برق می زند می پرسد: "شنیدم تهران بدحجاب ها رو می گیرن... آره؟!" (جریان برای شاید پنج سال پیش است)


 


این "وضع خیلی ناجور" کذایی، چه مزاحمتی برای آن دختر دانشجو ایجاد کرده بود که به راحتی حکم می داد که وضع آنها خیلی ناجور بوده و گشت ارشاد باید که آنها را می برده؟ عقب بودن روسری آن خانم و "یه دست به روسریش نزدن" به کجای زندگی آن دختر جوان برخورده بود که شاکی بود از این اتفاق؟ این که در فلانجا بدحجاب ها شدیدا مورد ارشاد قرار می گیرند، چه چیز خوشحال کننده ای دارد، آنهم در ذهن دختر نوجوانی دوازده ساله؟


این موارد را که بگذاری کنار مثالهای پست قبل (که لزوما افراد شرعا بدحجاب، یا لزوما به لحاظ جنسی تحریک کننده را شامل نمی شد) می بینی که خانمها در ایراد گرفتن و اعتراض کردن به ظاهر یکدیگر، رسما مشکلی جدی دارند!


 


ادامه دارد...


14/2/89
11:7 عصر

تصور کن یک زن رو با چشمهای خیس*

بدست نجمه واحدی در دسته فرهنگ مردسالار، کلیشه های جنسی


فیلمهایی را به خاطر بیاورید که در آنها، "مرد"ی، از غمی که به دل دارد، از رنجی که می کشد، به گریه افتاده است. گذشته از اینکه غالبا چنین صحنه هایی در فیلمها، یا اوج داستان اند، یا موسیقی متن چنان حزن انگیز می شود که شما خواه ناخواه تحت تاثیر قرار می گیرید؛ اما از آنجایی که آنچه جامعه از کودکی تا امروز به ما یاد داده، این است که "مرد گریه نمی کنه"، در ناخودآگاهمان انگار می دانیم وقتی که مردی گریه می کند، معنایش نهایت غم و حزن است. آنقدر زیاد که توانسته حتی "مرد"ی را هم به گریه وادارد.


انگار با گریه ی یک مرد، به نهایت غم "بشر"، به اوج اندوه یک "انسان" می رسیم. شکی هم نیست. هر انسانی برای خود غم و اندوهی دارد، که وقتی با اشک از چشمانش جاری شد، به حرمت انسانیتمان هم که شده، با او احساس همدردی می کنیم، و متاثر می شویم.


 اما اگر این انسان، "زن" بود، اوج اندوهش با چه چیز نمایان می شود؟



 به همین سادگی؛ رضا میرکریمی



گریه های "طاهره"، در فیلم "به همین سادگی" هم ما را متاثر کرد؟ یا گریه ی زنان دیگر در فیلمهای دیگر، یا حتی گریه ی زنان دور و برمان در واقعیت. حزن و اندوه ما زنان، هر چه که باشد، همیشه به پای زنانگی مان نوشته می شود؛ و "زنند دیگر"، به سادگی، کوچک و شاید حقیر جلوه می دهد غممان را. اگر اشک هم، اگر گریه هم حتی، نهایت غم نباشد، اندوه انسانی که زن است، چگونه خودش را نشان می دهد...


 ما زنان، صورت های بی چهره ای شده ایم، در این دنیا و این فرهنگ مردسالار، که از لبخندمان روی بیلبوردها و بسته بندیها، برای تبلیغ انواع کالاها استفاده می شود، و اشکهایمان هم داستانی تکراری و لوث شده است، که حتی توجه کسی را هم جلب نمی کند. "زنیم دیگر"... لابد گریه نکنیم، چه کنیم...


*عنوان، اشاره ایست به مصرعی از شعر رپ خوانی که با وجودی که خود را برابری طلب می داند، هنوز هم جایی در پس ذهنش، گفتن "تصور کن یه مردو با چشمهای خیس"، به اندازه ی کافی می تواند اوج اندوهی را نشان دهد؛ اندوهی که آنقدر زیاد است که توانسته چشمهای "مردی" را خیس کند.



   1   2      >